خرید بک لینک
دفتردلم را باز میکنم...

تاباسیاهی قلمم٬انتظارشیرینت را در سپیدی دفترم ترسیم کنم...

از همان کودکی میگویم...

آن زمانی که گفتند:

آن مرد در باران آمد...

ومن در شوق دیدار رویت

و در انتظار وصال کویت

ودرزیرآسمان آبی شهر...

چتر رنگیم را باز کردم تا نم نم باران وجود دلربای تو را خیس نکند...

اما انگار باران مشتاقتر از من بود تا میهمان حضور گرمت شود...

انگار شوق حضورت...

جزمه نگاهت...

قرار را از همه چیز و همه کس برده بود و همه بی قرار بی قرار بی قرارت بودند...

حتی قاصدک ها خبر آمدنت را به نرگس مژده داده بودند...

وکوچه های دل به یمن مقدمت آذین و چراغانی شده بودند...

و عطر نفسهایتان دشت لاله را مدهوش خود کرده بود...

واین یعنی:

انتهای جاده های دلتنگی...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 18:36 توسط موسسه فرهنگی تنها پناه |

برچسب: نویسنده: بردیا حسنی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 12:13

صفحه بندی