تاباسیاهی قلمم٬انتظارشیرینت را در سپیدی دفترم ترسیم کنم...
از همان کودکی میگویم...
آن زمانی که گفتند:
آن مرد در باران آمد...
ومن در شوق دیدار رویت
و در انتظار وصال کویت
ودرزیرآسمان آبی شهر...
چتر رنگیم را باز کردم تا نم نم باران وجود دلربای تو را خیس نکند...
اما انگار باران مشتاقتر از من بود تا میهمان حضور گرمت شود...
انگار شوق حضورت...
جزمه نگاهت...
قرار را از همه چیز و همه کس برده بود و همه بی قرار بی قرار بی قرارت بودند...
حتی قاصدک ها خبر آمدنت را به نرگس مژده داده بودند...
وکوچه های دل به یمن مقدمت آذین و چراغانی شده بودند...
و عطر نفسهایتان دشت لاله را مدهوش خود کرده بود...
واین یعنی:
انتهای جاده های دلتنگی...
برچسب:
نویسنده: بردیا حسنی