هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
دراین سرمای طولانی، شوق حضورت،جزمه نگاهت وعطر نفسهایت دلم راگرم میکند
دعایم کن ...
دعا کن دل بی پناهم تاب بیاورد تا طلوع آفتاب رویت...
غم بی کسی دستانم را که تا سوی آسمان آبی کشیده شده اند سرد کرده
دستان سردم رابگیر وکسم باش،تا گرم شوند،تا سرمایشان به دل گرمم نفوذ نکند
چرا که دلم هنوز گرم است...
گرم آمدنت
نازنینم!!!
با همین دل گرمم، به انتظارت مینشینم و فانوس به دست
چشم میدوزم به انتهای جاده خزان زده وآرام آرام در گوش دلم میگویم
آن مرد خواهد آمد...
برچسب:
نویسنده: بردیا حسنی